این زنگ ساعتها نیست که صبحها ما را از خواب بیدار میکند. این خبرهای شوم است که زندگی را از ما میرباید. ابتدای صبح وقتی قرار است پی آغاز باشیم در چاه بینهایتی فرو میرویم. یخ میکنیم. یخ میزنیم و منجمد میمانیم تا خبری دیگر آوار شود.
آقای مهرجویی سفرهی پهن نشدهی خانهی شما کابوس ابدی ما شد

