راز پنهانی حاج احمد برای حفظ جان دختران!

مردها تک‌تک از کمپرسی پائین می‌پریدند. حاج احمد از دور ایستاده بود و نگاه می‌کرد. صدیقه و مریم منتظر بودند همه مردها بپرند پائین و بعد بپرند. یک‌دفعه قسمت کمپرسی که دخترها نشسته بودند، به سمت بالا رفت. مثل زمانی که می‌خواهد خاک را تخلیه کند. بالا و بالاتر و یک‌دفعه دخترها پرت شدند روی زمین.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

You might also like