یک روز بالاخره گفت: «میخواهم خبر عجیبی به تو بدهم والیا! من سفر کوتاهی هم به فضا خواهم کرد، میفهمی؟ به فضا، به دور زمین… چمدانم را ببند» و سرانجام روزی رسید که من هم چهرهی یوری را بر صفحهی تلویزیون دیدم. این بار او بهراستی از فضا، از ماورای زمین با مردم دنیا حرف میزد. گویندهی تلویزیون او را «کریستف کلمب فضا» مینامید، و من سعی میکردم تپش قلب خودم را کنترل کنم.


