فارس نوشت: وقتی با بچهها بازی میکرد خودش هم بچه میشد. دیگر به سن و سال خودش و بدن پر از ترکشش توجه نمیکرد. یک بار که پاییز بود و برگهای پاییزی کل حیاط را پوشانده بودند، رفت خوابید وسط حیاط و به نوهها گفت: «بیاین هرچی برگ روی زمین ریخته بریزین روی من.»


