جنگ هم نتوانست زندگی را از ساکنان این خیابان بگیرد

لالا مِمِتی هر وقت صدای انفجار خمپاره‌ای را می‌شنید، با دستان لرزان گوشواره‌هایش را محکم می‌کرد، رژ لبش را برمی‌داشت و با عجله به پناهگاه می‌رفت. بعد با خنده می‌گفت: اگه خمپاره بارون هم باشه، همزمان که دارم به سمت پناهگاه می‌دوم آرایش می‌کنم.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

You might also like