لالا مِمِتی هر وقت صدای انفجار خمپارهای را میشنید، با دستان لرزان گوشوارههایش را محکم میکرد، رژ لبش را برمیداشت و با عجله به پناهگاه میرفت. بعد با خنده میگفت: اگه خمپاره بارون هم باشه، همزمان که دارم به سمت پناهگاه میدوم آرایش میکنم.
لالا مِمِتی هر وقت صدای انفجار خمپارهای را میشنید، با دستان لرزان گوشوارههایش را محکم میکرد، رژ لبش را برمیداشت و با عجله به پناهگاه میرفت. بعد با خنده میگفت: اگه خمپاره بارون هم باشه، همزمان که دارم به سمت پناهگاه میدوم آرایش میکنم.