جوان مردم را شهید کردند، جنازه‌اش را هم انداختند پشت وانت و با خودشان بردند

بقچه‌ حمام به دست داشت یک گوشه راه می‌رفت که تیر خورد و افتاد. دویدم طرفش داغی گلوله شکمش را شکافته بود. مچ دست‌هایش را گرفتم قدرتم را جمع کردم و همان‌طور که عقب‌عقب می‌رفتم به زحمت می‌کشیدمش سمت خودم.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
Loading...

You might also like