چند صباحی بود که پایین دفتر نبش کوچه ی ورودی بساط روسری و جوراب می کرد.گرمای تابستان و سرمای زمستان فرقی نداشت و یکسره از صبح تا شام بساطش پهن بود وپی یک لقمه نان تمام سختی ها را به جان می خرید،هر زمان که فرصت هم کلامی با وی فراهم می شد با خوشرویی شکر خدا می کرد و راضی بود به رضای او.


