یک شب که از ناامیدی و یأس کم مانده بود که روی صحنه نرود مردم او را کشاندند و وقتی برگشت به یکی از دوستانش گفت: «اینها جدا مرا خجالت میدهند. دستشان درد میگیرد و خسته میشوند.»
یک شب که از ناامیدی و یأس کم مانده بود که روی صحنه نرود مردم او را کشاندند و وقتی برگشت به یکی از دوستانش گفت: «اینها جدا مرا خجالت میدهند. دستشان درد میگیرد و خسته میشوند.»