از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی آمدند. دیر به دیر می دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان.