یکی از دوستان شهید عماد مغنیه تعریف میکند: سوار بر ماشین به خانه بر میگشتم که عماد را دیدم و سوارش کردم. میانه راه یادش افتاد چیزی جا گذاشته و فریاد زد که بایستم.
یکی از دوستان شهید عماد مغنیه تعریف میکند: سوار بر ماشین به خانه بر میگشتم که عماد را دیدم و سوارش کردم. میانه راه یادش افتاد چیزی جا گذاشته و فریاد زد که بایستم.