وقتی بعضیها میفهمیدند که من پسر مهوش هستم حیرت مینمودند و بعضیها هم طعنههای میزدند و زخم دلم را بیشتر میآزردند. تنها امید زندگیام، مادربزرگ نیز سال پیش مرد و من کاملا تنها شدم.
وقتی بعضیها میفهمیدند که من پسر مهوش هستم حیرت مینمودند و بعضیها هم طعنههای میزدند و زخم دلم را بیشتر میآزردند. تنها امید زندگیام، مادربزرگ نیز سال پیش مرد و من کاملا تنها شدم.