یک ماه پیش، یکی از عصرهایی که صادق بوقی مسیر تاکسیاش را کج میکرد سمت بازار ماهیفروشان رشت و میرفت تا سری به دوستان بزند، همان موقع که بلند میشد و شروع میکرد به خواندن و بقیه هم همراهیاش میکردند، اگر کسی میآمد و دم گوشش میگفت:« صادق جان ماه دیگر همین موقع سفیر انگلیس با همین «آعوو آعوو»های تو میرقصد و میخواند.» بدون شک آقای صادق بوقی صدایش را توی گلویش ول میداد و میگفت:« بوشو ری…».


